خانه ی اشباح
(امن است، امن است، امن است) مـرد آه می کــــــــِشد:(خیلی سال است-دوباره پیدایم کردی.)
زن زمزمــه می کنـد:(خوابیدن در اینجا،کتاب خواندن در باغ،غلتـاندن سیب ها در اتاق زیر شیروانی
و خندیدن. گنجــــینه مان را اینجا گذاشتیم-) خم می شوند، نورشـان پلک چشمانم را باز می کند
نبض خانه به شدت می زند:(امن است!امن است!امن است!) بیـدار می شوم، فریاد می زنم:(آه،
پس این گنجینه نهفته ی شماست؟ همین نوری که در قلب آدم است؟)
ویرجینیا ولف