آری ما توقـع داریم که سیر تـــــــحول یک نویســـــــــنده را بدانیم!
جریان پــــــــرورش خــــوی و شـــــخصیت و برداشت او را از زندگی
بشناسیم(...) شنـــــــاسایی کوچــــکترین جزئیات مربوط به او را
دست کم نمی گیریم(...) تا اینــــــــــکه بتوانیم از کلیه ی تحولات
درونی او که منشاء فعالیت های بعــــدیش شده است آگاه شویم
مخصوصا باز تکرار می کنم : خطـوط ریـز، جزئیات کوچک زندگی او
را دست کم نگیرید. مجموع همین هاست که ماهیت آن شخص را
روشن می کند و بدون اینکه به خــود زحمت دهید ، عمق روح و کل
وجود او را در مییابید.!
من در زندگی روزمره می دانم چـــه چیز را درست و چه چیز را نادرســــــــت بخوانم.
زیرا درستی و نادرستی آنها را به عینه در می یابمُ حال اگر خدا دســـــــــــتور دهد که
من آنچه را که در رفتار آدمیان معمولا بد میدانمُ نیک بخوانم چون خـــــداوند مرتکب آن
می شودُ یا آنچه را معمولا بد میدانم، نیک بخوانم چون خداوند آن را نیـک می خواند
(ولوآنکه دلیلش را ندانم). و اگر این کار نکنم، خداوند مرا به دوزخ بیاندازد، من با کمال
میل به دوزخ خواهم رفت!
نیمه شب مرد زاهد گفت:(اینک وقت آن است که به جستجوی خدا پردازم،
چه کس تا کنون مرا در اندیشهء باطل ِ زن و فرزند اسیر ساخته بود؟)
خدا آهسته گفت :(من)
- ولی زاهد نشنید.
زن و فرزندش در کنج خانه در آغوش یکدیگر به خواب رفته بودند.
مرد زاهد گفت:(شما کیستید که سالیان دراز مرا بازیچه خویش ساخته بودید؟)
صدا پاسخ داد:(آنها خدایند)
- ولی زاهد نشنید.
کودک خردسالش، که در کنار مادر آرمیده بود، در خواب فریادی کشید.
خدا فرمود:(ای دیوانه! از خانه دور مشو.)
- ولی زاهد نشنید.
خدا به شِکوه گفت:(چرا بندهءمن از من می گریزد تا در جست و جویم سرگردان شود؟)
رابیندرانت تاگور
ترجمه استادم دکتر فتح الله مجتبایی
چه دلنگرانی، گاه،
وقتی که با منی و من پیروزتر و سرفرازتر از دیگر انسانها!
زیرا نمی دانی که در من است،
پیروزی هزاران چهرهءی که نمی توانی ببینی،
هزاران پا و قلبی که با من راه سپرده اند،
نمی دانی که این من، من نیستم،
(من)ی وجود ندارد،
من تنها نقشی ام از آنها که با من می روند!
پابلو نرودا
ابلیس ، ای خدای بدی ها ! تو شاعری
من بارها به شاعریت رشک برده ام
شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای
غافل منم که این همه افسوس خورده ام
عشق و قمار شعر خدا نیست ، شعر تست
هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند
غیر از خدا که هیچ یک از این دو را نخواست
در عشق و در قمار کسی پارسا نماند
آواز و می که زاده ی طبع خدا نبود
این خوردنش حرام شد ، آن یک شنیدنش
در بوسه و نگاه تو شادی نهفته ای
در مستی و گناه تو لذت نهاده ا ی
بر هر که در بهشت خدایی طمع نبست
دروازه ی بهشت زمین را گشاده ا ی
اما اگر تو شعر فراوان سروده ای
شعر خدا یکی است ، ولی شاهکار اوست
شعر خدا غم است ، غم دلنشین و بس
آری ، غمی که معجزه ی آشکار اوست
دانم چه شعرها که تو گفتی و او نگفت
یا از تو بیش گفت و نهان کردم نام را
اما اگر خدا و ترا پیش هم نهند
ایا تو خود کدام پسندی ، کدام را ؟
نادر نادرپور
کفش نوزاد،
فروشی،
هرگز پوشیده نشده!
ارنست همینگوی
قابیل گفت: من تو را البته خواهم کُشت!
هابیل گفت: مرا گناهی نیســــــــــــت که خــدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت.
اگر تو به کشـــــــــتن من دست بـــرآوری، من هرگز به کشتن تو دست بر نیاورم، که
من از خدای جـــــــهانیان می ترسم. می خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت
تو، هر دو به تو باز گردد تا اهل جهنم شوی که آن آتش جزای ستمکاران عالم است.
آن گاه پس از این گفتگو، هـــــوای نفس، او را به کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را
به قتل رساند و بدین سبب از زیانکاران گردید.
آنگاه خدا کلاغی برانگیخت که زمین را به چنــگال گُود نماید تا به او بنماید که چگونه
بدن مُردهء برادر را زیر خاک پنهان سازد. قابـیل با خود گفت: وای بر من، آیا من از آن
عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جــسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟ پس برادر را
به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید.
(قرآن مجید.سوره مائده،آیه ۵۶ )
عشق برای آنکه محقق شــود، باید قوانـــــین دنیای ما را زیــــر پا بگذارد.
عشق رسوا و خلاف قاعده است، جُرمی است که دو ستاره با خــــــــارج
شدن از مدار مـــــــقررشان و به هم پیوســـــــتن در میان فـــــــضا مرتکب
می شوند. مفهوم رمانتیک عــــــشق که متضمن گسستن و گریخــــــتن
و فاجعه است. یگانه مفهومی از عـشق است که امروز ما می شناسیم
چون همه چیز در جامعه ما مانع از آن است که عشق انتخابی آزاد شـود.
اوکتاویو پاز

سهم خدا و شیطان درهستی تو چیست ؟
رخساره ی تو معصوم اما تنت هوس ناک
دلداده ی تو هیچ جوابی نیافت
گل های دست خورده ی گلدان
یا دست کارهای هنرمندان ؟
در ماجرای تو
نقش نقاب و پیراهن معکوس شد
زیرا که بی گناهی از چشم بد مصون است
و هیچ نقابی گناه را پنهان نمی کند
معصوم یا اثیم ؟
جوینده ای که گیج معما شد
صدبار قصه را به عبث دوره کرد
عیاش بود ، تارک دنیا شد
جایی که لازم است نپوشاندی!
محمد علی سپانلو

دو ادراک بر وجود من سایه افکنده است. یکی درک اینکه، جهان به نحوی توضیــــح ناپذیر مرموز
و لبریز از مصیبت است، و دیگر آنکه من در عصر انحطاط معنوی بشر به دنیا آمــــــده ام............
من آدم بدبینی هستم زیرا آنچه را روند بی هدفی رویدادهای جهان می خوانیــــم با شدت تام
می آزمایم. فقط در لحظات بسیار نادر از زنده بودن خود به راستی احساس خـــــوشی کرده ام.
دست خودم نیست من همه درد و رنجِ نه تنها آدمیان بلکه تمامی مخلوقات ِپیرامون خود را حس
می کنم. هیچ گاه نکوشیده ام از این جامعه دردمند کناره بگیرم. برای من مـــسلم است که هر
یک از ما باید جزئی از زجر جهان را عهده دار شویم. حتی موقعی که کــــــــودک دبستانی بودم
برایم آشکار بود که هیچ گونه توجیهی برای بدی در جهان وجود نمی تواند مرا قانع کند. حـــــس
می کردم که توضیحات همه به سفسطه می انجامد و مقصود آنها در نهایت مهیا ساختن آدمی
برای تحمل فلاکت پیرامون خود با احساسی ملایمتر می باشد.
آلبرت شوایتسر

